طاماتیان
صفحه ای برای دلتنگی و دل بازی
هیچگاه اهل خطر نبودی!!! اما امروز خاطره ای در دل خطور می کنی بی آنکه خطر کرده باشی و چه خوب بود اگر اهل خطر بودی و چه خوب تر که نیستی!!! چون آنگاه مرا به مخاطره... و حیف شد که با بی خطر بودنت هیچ خطی روی لباسم نیافتاد و صد حیف که سینه ام پر از خط و خال و خون شد!!! و امشب من برای دلم جشنی گرفته ام تا با لباس ... یادت را... و ... دوباره تکرار کند اما... راستی!!! می دانی؟! ...هنوز انتظار می نوشم خنده بر هر گریه ای درمان توست دوستان عید بر شما مبارکباد برای باران می نویسم تا جاده ها برای رفتن خاطره زا باشند نگفتی تا کجا خواهی رفت؟ با شمایم ابرهای باران زا برای باران می نویسم تا دیم کاران حاشیه ی مرزهای دلم بدانند که چقدر همراهشانم باز می پرسم تا کجا خواهی رفت؟ با توام باران ذخیره شده در آسمان برای باران می نویسم تا نخل های جنوب که از عطش می سوزند بدانند که تنها خرمایشان نمی خوریم دعای باران هم داریم همچنان سکوت؟ پس از باد می پرسم که تو را تا کجا خواهد برد!!! باران ببار تا بهار دیار من هم جایی برای مسافران تو باشد ببار تا خاک های حاشیه ی جاده های دیار من مسافران را نرماند چقدر انتظار نوشیدم نیامدی قنوت گرفتم همراه بودن «من همیشه هستم اما من همیشه همراه توام... و تو همراه...!!! من توام در تو جا مانده ام اینها نشانه های توست که از من برآمده آمدی آهسته و آرام ننشستی و ننوشتی بودنت را اما گفتی تو این نیستی و راسته آراستی چون من نیستم این من درهم و برهم شده ای از تو و من است که نه توست و نه من خواستی چه باشم؟! وقتی فرصت نگاه از دلم گرفتی رخصت شنیدنت به جانم ندادی!!! خواستی چه بمانم؟ تو یا خودم؟ من نه تو هستم و نه خودم معجونی از تو و خود! اما آن خود فرو خفتیده ام که... کاش می دانستی که برای سبز و راست ایستادنت چقدر دست هایم به آسمان رفته و کاش باورت می شد که نگهداشت شیرینی تو برایم عزیزتر از آنگونه بودنت است تا رخصت و فرصت هایم را نمی گرفتی!!! هنوز دیر نیست هرچند... ----------------------------------------------------------------------------- خب... با.. ...بي چرايي اش...؟ ...نه نميشه...! آمد...؟! نشسته...؟ من؟ ...نبود! مي گفت... با خودش... ...توقف...! رفته... عجب... ...نميشه... تويي...همان که... اي... ...خب؟ با... چي بکنم؟ ...پس... با... حسش نه...! دلش؟ نه! نه! هيچي!!! خب... معلومه ديگه خودش... شال بسته ای؟ پالتو تن کرده ای؟ زمستان است؟ پاییز رفت؟! مرا بستر خواب کرد! اما از رفتنش غمگینم زمستان به برف هایش باران های دم اسبی اش و سرمای دلچسبش می شناسم تعطیلی چند روزه مدارس و چکمه های لاستیکی کودکی چاله های آبگیرش چوب کیلی بازی کردن های بعد از بارانش زمستان سرعتی بیش تر از بهار و پاییز دارد اما تابستان کمی طولانی و خسته است دلم برای بهار تنگ شده دلم برای بهاره های بهار شکوفه ها ساقه ها برگ ها سایه ها جویبارهای کنار سایه و چشمه های کوهستانی بهار تو با بهار می آیی؟ شالت را باز کن پالتو بنه و بیا منتظرم بی اشتها شده ام بیا با اشتیاقی بی اشتها جلو دالان بهار انتظارت می کشم بیا پرده بزن به پنجره ها در را باز کن من فقط لبخندهایت می خواهم می دانی چرا؟ چون مرگ من در لبخندهای توست پس دریغ نکن به گوشت نشته ام تا خسته نشوی بلورهایم بشمار گلبرگ ها را ببین دانه های برفی ام اما شکوفه های گل زیر پایم است باران نیستم برف نیستم آهسته ترین صدای طراوت زای عطر گل هایم مرا در شلوغی چترها پنهان مکن مرا دوش های تو را نشانه است گوشه های خیابان کز کردن کار مهربانان نیست مرا دریابید بهار منم اگرچه پاییزی ام و بهار را از خود مگیر ترانه ام ترانه ای پر از رنگ و نسیم و نور و عطر و عود بیا تا تو را به انتظار نشسته ام دیریست که باورم نکرده ای امروز دست هایت باز کن و مرا تا انتهای آمدنت همراه باش شولای پاییزی ات با من تو فقط به بهار نگاه کن قدم های من بلند است دویدی بی چتر و تنها کنار آلاچیق زرد نشستی او گذشت خیس و بی چتر تنهایی اش هدیه ات کرد بی آنکه تو را ببیند وقتی باز گشتی توی قاب در انتظارت می کشید می رسی از سال ها و هنوز ما بی کسیم نرفته بودی که برایم سراغ کنی نگاهی از طلوع؟! اما من انتظارم این بود! اگرچه باورم شده که بی کسیم حالا رسیدی مبارک قدمت تا به سال نو بگذار تا بگویمت بی نامه و نشان! ما همه مفلسیم رفتی سری بزن به کوچه های شلوغ طلوع شاید کسی رسید به این نکته که ما دل واپسیم مردی بکن به او بگو با باد هم هم نوا شود گیرم که دل های ما خسته نباشد ز هر نسیم برگی مریز زیر درخت انتظار سادگی بکن برو با شاخه ها لختی سخن که سراپا نارسیم یک روز هم بیا در بهار با ما سخن بگو انگار که رفته ای به می ستان! ما می رسیم دلم شلوغ تر از ریز شبنم های بهاری شباهنگی است کمی مرا فرصت دهید تا به جاده نگاه کنم خورشید در حال طلوع است جای من روی زمین نیست دو باره می آیم تا چشم به انتهای جاده بدوزم باور کنید خورشید در راه است!!! کمی اخم کرد می گفت باورم نداری نه تو را باور دارم آبجی به اندازه صداقتت به اندازه غصه هایت به اندازه جوجه هایت به صداقت بله بگو به پاکی ات نشانه می دهم از امروز بیا خانه ما نزدیک است روی سینه ات دست بذار صدای باز و بسته شدن در خانه ما میشنوی منتظرم با یک شاخه گل زیر پایت فرش دلم توی چشمانت نگاه معصومانه و روی لبانت تبسم می نشانم تو بیا از همین امروز دیراست بیا تا دلم به هوایت خورد نسیم اینجا همه نیستند تویی و من این همه بی کسیم سراغ شکوفه مگیر شکوفه ام طراوید و رفت اینجا فقط نگاه می نشیند به بار جمله هاجیم و کمی خسیم از زاویه هم بر نیامد که حاشیه ها را پر کند ماندم که چگونه اینهمه هستند و ما همچنان بی کسیم عیدتان مبارک خدایا عیدی ما را رضایت خود و خلقت از ما قرار ده و ما را به آنجا برسان که دوستانت می بری و از آنجا بازدار که دوستانت را باز می داری آمین یا رب العالمین ![]()
راز دار سینه ی پیچین من امشب بخند
نسل پر آیین من امشب بخند
می گریزد سادگی از دست شب
شب که شد تنهایی ام امشب بخند
مرغ هم باران می بیند مگر از روی تو؟!
روی بی آرامشم تنهایی ام امشب بخند
باز باران می زند بر مرغکان آسمان
ای دل پروازی ام مرغ سحرامشب بخند
نیست باران نیست برف و نیست باد
گرچه بی بارانی ام ابر دلم امشب بخند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آیا حس میکنی؟
چیزی فراتر از زمان و مکان نیستم
من همان توام که در تو جامانده ام
نشانه های من ،نشانه های توست»
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()

